اول دکتر بعد پارک
سلام یسنا جونم
دیروز دوباره بردیمت دکتر.به خاطر درد پای کوچولوت قربونت برم.
مامان جون واسه خاطر درد دستش دکتر واسش چند جلسه فیزیوتراپی نوشته بود که مامان جون رفت
کلینیک فیزیوتراپی کیمیا. که دکتر اونجا دکتر شهابی هستش.مامان جون عصر یکشنبه که واسه شاک ویو
رفته بود ، در مورد پا درد تو با دکتر صحبت کرده بودن و دکتر گفته بود که یه روز عصر ببریمت تا از نزدیک پات و
راه رفتنت را ببینن و معاینه ات کنن. واسه همین دیروز عصر با مامان جون و بابا جون رفتیم اونجا.
تو مثل همیشه به محض ورود به اونجا و دیدن افراد که روپوش پزشکی داشتن شروع کردی به گریه کردن و داد و بیداد
دکتر شهابی هم هرچی باهات بازی کردن و حرف زدن اصلا توجه نمیکردی و فقط گریه میکردی
بقیه + عکس در ادامه مطلب..............
بعد دیدن عکس پات و معاینه پات ( البته فقط تو بغل من و در حال داد زدن نه از درد بلکه از ترس دکتر
) من و تو با هم رفتیم توی حیاط کلینیک و دست و صورتت را شستم و در حالی که کفشها
و جورابهات را در آورده بودم از پات ( به سفارش دکتر) راضیت کردم از کنار در ورودی ساختمان تا نزدیک مامان جون اینا و دکتر راه بری
که البته این چند قدم راه رفتنت هم به شرط این بود که مامان جون یه آدامس خرسی که تو دستش هست را بهت بده
بالاخره راه رفتی و دکتر مشکلت را
دیدو گفتش که توی عکس و معاینه پات هیچ مشکلی دیده نمیشه اما اینکه چرا اینجوری راه میری و پات را یه کم کج میزاری و فقط وقت راه رفتن میگی درد داری
ممکنه به خاطر کشیده شدن یه
قسمت از پات که پرده مانند هستش باشه و اگه به این خاطر باشه با یک روش ماساژ دادن که بهم یاد دادن باید مشکل حل شه و دیگه درست پاتو بزاری و درد نداشته باشی.![]()
دکتر شهابی اون ماساژ را روی پات بهم یاد دادن ( البته با گریه دوباره و داد وبیداد تو همراه بود) و گفتن که هر
روز ، روزی چندین مرتبه این کار را انجام تا 3 روز.اگه بهتر نشدی روز شنبه ببرمت پیش دکتر سلطان زاده که
متخصص ارتوپد هستن و تو حل مشکلات ارتوپدی کودکان خیلی مهارت دارن. مامانی امیدوارم با این ماساژ خوب شی و دیگه نیاز به دکتر رفتن نباشه نفسم
بعد بیرون اومدن از کلینیک با مامان جون اینا تصمیم گرفتیم تورو ببریم پارک اول خیابون استقلال تا هم یه کم بازی کنی و انرژیت تخلیه شه
هم اینکه کلاس زبان خاله عارفه تموم شه و با هم برگردیم خونه
تا رسیدن به پارک تو پوست ما رو تو خیابون کندی و دیگه داشتم از دستت روانی میشدم. آخه حاضر نبودی
بغل شی و میخواستی خودت راه بری و خیابون هم شلوغ بود و تو همش از دستمون فرار میکردی و واسه
خودت راه میرفتی و بابا جون نگرانت بود که نکنه اتفاقی واست بیافته.
واسه همین گاهی
که به سر کوچه ها میرسیدیم بغلت میکرد و تو جیغ میکشیدی و میگفتی بغل نه میخوام راه برم و بابا جون به ناچار میزاشتت زمین و دوباره چند دقیقه بعدش روز از نو بود و روزی از نو![]()
تا رسیدیم به پارک و تو گل از گلت شکفت
اولش میخواستی بری آب بازی .آخه داشتن به
چمن ها آب میدادن و تو هم که عشق آب بازی .سریع توجهت بهشون جلب شد.و کلی توضیح دادیم واست که این آب کثیفه و نمیشه بازی کرد تا اینکه بیخیال شدی و از خیر آب بازی گذشتی
بعد رفتی سراغ سرسره بازی و اینقدر من گذاشتمت بالا و تو با خنده و داد اومدی پایین که دیگه حتی توان
نفس کشیدن نداشتم و به سختی راضیت کردم بریم اونطرف که باباجون اینا روی نیمکتهای پارک نشسته
بودن
اما باز بعد چند دقیقه گفتی بریم سرسره و تند تند میگفتی خواهش میکنم..........منم
که هلاک اینجوری حرف زدنتم دیگه مقاومت نکردم و باز رفتیم سرسره بازی
باباجون اینا هم رفتن و بستی خریدن تا شاید تو بشینی و سرگرم به قول خودت " خستنی " خوردن بشی و دیگه نخوای بری سرسره.اما فایده نداشت یه چند دقیقه یه کوچولو از خستنی ات
را خوردی و باز گفتی بریم سرسره
منم چند مرتبه ای سرسره بازی کردم باهات و سریع بغلت کردم و از اونجا به سرعت دور شدم
چون دیگه نزدیک ساعت تعطیلی کلاس خاله عارفه بود و باید میرفتیم.
تو راه برگشت تقریبا همه راه بغل باباجون بودی و دیگه هوس راه رفتن به سرت نزد.چون خیلی خسته
شده بودی و این مسئله باعث شد تا رسیدیم به ماشین و نشستیم تا خاله بیاد تو همونطور که کنارم نشسته بودی و تکیه داده بودی به ساکت خوابت برد و از حال رفتی![]()
این هم چند تایی از عکسهای دیروزت توی پارک + چند تایی از عکسهای روز جمعه که رفتیم جوپار خونه آقا بابا

یسنا در حال خوردن کیک

اینجا نشوندمت روی میز تا ازت چند تایی عکس بگیرم اما لج کردی و اصلا نگاه نمیکردی که عکس بگیرم.فقط ببین من بیچاره چند تا عکس گرفتم اما تو حاضر نمیشدی بهم نگاه کنی










بالاخره موفق شدم![]()

یسنا در حال سرسره بازی![]()


یسنا جونم وقتی رسید تو ماشین و خوابش برد![]()

عکسهای روز جمعه
یسنا در حال چیدن گل







اول دکتر بعد پارک
